تبليغاتX
دنیای عاشقان -

دنیای عاشقان

آن روز که باران عشق می بارید ملاقاتش کردم آنقدر خوشحال شد که خودش را

 در آغوش من انداخت گفت بگو که دوستم داری.دستهای بلند وسفیدش رو گرفتم

 به لبان سرخش بوسه زدم اما نگفتم که دوستش دارم در دیدار بعدی اشک درچشمانش

 حلقه زد سر به سینه ام شد گفت بگو که دوستم داری؟موهایش را نوازش کردم اما باز

 نگفتم که دوستش دارم.ماه ها گذشت و در بستر بیماری افتاد با چند شاخه گل میخک به

دیدارش رفتم صدایش بغض آلود در گوشم می گفت بگو که دوستم داری؟می ترسم هیچگاه

 این کلمات رااز زبانت نشنوم گلها رو به موهایش آویختم و بوسه ای به لبانش زدم باز نگفتم

 و رفتم.دفعه آخر که به دیدنش رفتم روی صورتش پارچه ای سفید کشیده بودن وحشت زده

 پارچه رو کنار زدم تازه فهمیدم که

  چقدر دوستش دارم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 18:52 توسط milad |


WELCOME X

صفحه نخست
پست الکترونيک


عزیزونم همیشه به یادتون هستم گر چه شما فارغین از حال ما

وب هندیم عگسستان
آرشيو پيوندهاي روزانه


اینارم قبلا نوشتما حتما ببینین یادتون نره

مهر 1387

فروردین 1387
اسفند 1386




    در عشق گذاریست که در هیچ گذر نیست...این پویه نا خواسته را نام سفر نیست مگه نه.!؟ تعداد بازديدها:

اهنگ