|
فتي كه به احترام دل باران باش، باران شدم و به روي گل باريدم گفتي كه ببوس روي نيلوفر را، از عشق تو گونه هاي او بوسيدم گفتي كه براي باغ دل پيچك باش ، بر ياسمن نگاه تو پيچيدم گفتی که برای لحظه ای دریا شو. دريا شدم و تو را به ساحل ديدم گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش. مجنون شدم و ز دوريت ناليدم گفتی که بیا و از وفایت بگذر. از لهجه ي بي وفاييت رنجيدم گفتم كه بهانه ات برايم كافيست
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم و من چون و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم درون کلبه ی خاموش خویش اما کسی حاال من غمگین نمی پرسد و من دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارد درون سینه پر جوش خویش اما کسی حال من تنها نمی پرسد و من چون تک درخت پائیزم که هر دم با نسیمی می شود برگی جدا از او
تو از نو مرا می خوانی روی تردید هایم خط قرمز می کشی و منتظر می مانی تا قد بکشم زیر بلندای نگاهت ... من به غروب تکیه می دهم تا سایه ام بر حوالی پیکرت بیفتد ....و بر افق چشمانت بوسه بزند ...فنجان را پر می کنی و من در گل سرخ حاشیه اش نقش می خورم تا مرا بنوشی ...پنجره را باز می کنی و من پیچکی می شوم تا از پیکرت بالا روم ...پروانه ای می شوم تا بر شانه ات بوسه بزنم و منتظر می مانم تا دوباره میان دستانت بال بگشایم ..که بفهمم می توانم از نو پرواز کنم ..که تو هستی ..که فردا دروغ نیست که آن که در کوچه مرا تنها رها کرد دیگر نیست ..که تو هستی که ما هستیم که فردا هست ...که دیگر از گذشته گفتن کافی است اینک این عشق تو ست که در تمام رگهایم جاری است
نفرت در سایه عشق می روید و از فقدان عشق می گوید نفرت با عشق متولد می شود و درعشق غرق میگرد دربلوغ نفرت است که عشق به کهولت می رسد. نفرت در طنین صدای گرم عشق گم می شود و درانعکاس شوم نفرت است که عشق به سکون و سکوت می رسد. نفرت سایه به سایه- گام در گام – دست در دست –نفس در نفس همراه عشق می آید در آغوش عشق بارورمیگردد ودر یک غروب غم انگیز در مرگ عشق طلوع میکند. درسیاهی شبهای غرور هم آغوشی شوم عشق و نفرت و تولد کودک تنهایی و فریاداعتراض این کودک درگهواره رسوایی وهر روز درحقارت احساس و هجوم سایه غرور و در حصار خودخواهی آدمها به بهانه دست نوشته های سرنوشت این غم انگیزکهنه داستان هستی را به تکرار میخوانند
می خواستم بروم تا انتهای عدم.
می خواستم نیست شوم...گم شوم.... قلب شیشه ای غرورم افتاد و شکست!!! اهی نکشیدم چون زندگی را با حضورت دوست دارم. انقدر در گفتن یک حرف حاشیه رفتم... و...... و به جای نوشتن تنها یک کلمه گوشه دفتر خاطراتت.... شعر های حاشیه ای نوشتم!!! تا عاقبت در حاشیه چشمانت افتادم کاش می دانستی چشمانت با قلب من چه کرده.. کاش می فهمیدی نبودنت هستی ام را به نابودی کشانده.. کاش باورم می کردی...
می خوام برم یه جایی دلم گرفته از اینجا یه جایی که دور باشم از غصه های دنیا دلم اسیر نباشه اشکام غلیظ نباشه اگر غلیظ هم باشه به پای عشقم باشه می خوام مثل پرنده پر بکشم به هر جا همیشه من بمونم تو این شادی و رویاء می خوام دیگه غریبه برام نمونه اینجا همه بشن آشنا واسه امروز و فردا می خوام برم یه جایی خواب ببینم بهشتو روز قشنگه عشق و آخر سر نو شتو
من همون تنهاترينم که دلم رو به عشق تو سپردم تو همون اميد بودنی که به اميد تو هنوز نمردم من همون خيلی ديوونم که هميشه عاشقت ميمونم توهمون معشوق نابی که روز و شب اسمتوميخونم من همون خسته ترينم که ديگه طاقت دوريتو ندارم تو همونی که آرزومه دست تو دست گرم تو بذارم من همون دريای دردم که ميخوام دورت بگردم تو همونی که اگه بخندی منم با خنده هات ميخندم من همون عاشق ترينم که اگه بخوای واست ميميرم تو همون فرشته نجاتی که يه روز ميای و نميذاری من بميرم من همون بدون ماهم که حتی ستاره هم ندارم تو همون ماه و ستارم که با تو ديگه هيچی کم ندارم
غرور نذاشت بهت بگم قد خدا دوست دارم حالا نشستم یه گوشه دارم ستاره می شمارم تنهایی عین یه تبر شکسته برگ و ریشه مو سوزونده آفت غرور از حالا تا همیشه مو کاش که میون من و تو ، تو اون روزا حصار نبود هیچی میونمون به جز دلای بی قرار نبود انگار که تقدیر نمی خواست ، تو در کنار من باشی منم بهار تو باشم ، تو هم بهار من باشی یه خلوت ساکت و سرد انگار اسیرمون شده نمی شه فکر دیگه کرد ، ما خیلی دیرمون شده تقصیر هردومون بوده ، ما عشقو نشناخته بودیم فقط یه قصر کاغدی ، تو رویامون ساخته بودیم باید یکی از ما دوتا ، غرورو می گداشت زیر پا آروم به اون یکی می گفت : یه عاشق واقعی باش حالا که من تنها شدم ، قدر چشاتو می دونم ولی نمی شه کاری کرد ، همیشه تنها می مونم کاش توی دنیا هیچ کسی ، قربونی غرور نشه راه دوتا پرنده کاش هیچ روزی از هم دور نشه... وقتی کسی رو دوست داری ، حاضری جون فداش کنی حاضری دنیا رو بدی ، فقط یه بار نگاش کنی به خاطرش داد بزنی ، به خاطرش دروغ بگی رو همه چی خط بکشی ، حتی رو برگ زندگی وقتی کسی تو قلبته ، حاضری دنیا بد بشه فقط اونی که عشقته ، عاشقی رو بلد باشه قید تموم دنیارو ، به خاطر اون می زنی خیلی چیزارو می شکنی ، تا دل اونو نشکنی حاضری قلب تو باشه ، پیش چشای اون گرو فقط خدا نکرده اون ، یه وقت بهت نگه برو حاضری حرف قانونو ، ساده بذاری زیر پات به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب باوفات حاضری مسخرت کنن ، تموم آدمای شهرٍ امّا نبینی اون باهات کرده واسه یه لحظه قهر حاضری هر جا که بری ، به خاطرش گریه کنی بگی که محتاجشی و به شونه هاش تکیه کنی..
تکیه به شونه هام نكن من از خودت خسته ترم... عشق فرمان داده که به تو فکر کنم بی تو طوفانزده دشت جنونم،صید افتاده به خونم
نه میشه باورت کنم ، نه میشه ازتو رد بشم نه میشه خوبه من بشی ، نه میشه با تو بد بشم نه دل دارم که بشکنی ، نه جون دارم فدات کنم نه پای موندنه منی ، نه میتونم رهات کنم نه میتونه تو خلوت عشق دلم صدا کنه تو رو نه میتونم بگم بمون ، نه میتونم بگم برو کجا برم که عطر تو نپیچه توی لحظه هام قصه مو از کجا بگم که پا نگیری تو صدام چجوری از تو بگذرم ، تویی که معنی منی تویی که از منی ٬ اگر تیشه به ریشم میزنی نه ساده ای نه خط خطی ، نه دشمنی نه همنفس نه با تو جای موندنه نه مونده راه پیش وپس عشق فرمان داده که به تو فکر کنم
به من گفته بودند، عاشقی دل بستگی داره که تو نمی دونی به من گفته بودند ، عاشقی دل شکستگی داره که تو نمی تونی به من گفته بودند ، عاشقی شیدایی داره ، رسوایی داره ، کار تو نیست جاده های عاشقی بس مصافت هایی طولانی داره که تو نمی دونی ، تو نمی تونی به من گفته بودند ، اگه تو راه عاشقی، زده بشم ، خسته بشم، ره برگشت نیست که نیست عاشقی غصــه داره ، غم داره ، بی وفایی داره ، جدایی داره ، تنهایی داره تو نمی دونی ، تو نمی تونی به من گفته بودند ، عاشقی دل مردگی داره ، بیزار شدن از زندگی داره ، ره برگشتی چون خودکشی داره تو نمی دونی، تو نمی تونی، تو نمی دونی ، تو نمی تونی به من گفته بودند ، آره گفته بودند ، ای کاش عاشق نمی شدم ، ای کاش ، ای کاش ، ای کاش
اي عشق ... + نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 17:24 توسط milad |
|
| ||||||